گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۹

کفر زلفش که رونق دین استمهتر هند و سرور چین است
دل ما می برد به عیاریکار طرار دائما این است
نور چشمست و در نظر دارمچه کنم دیده ام خدا بین است
هر خیالی که نقش می بندمبه خیال نگار تعیین است
کهنه است این شراب اما جامباز در بزم ما نوآئین است
عشق می باز و جام می ، می نوشقول پیران شنو که تلقین است
من دعاگوی نعمت اللهمعالمی را زبان به آمین است