غزل شمارهٔ ۳۰۹
میر میخانهٔ ما سید سر مستانسترند اگر می طلبی ساقی سرمست آنست
نور چشم است و به نورش همه را می بینمآفتابیست که در دور قمر تابانست
چشم ما روشنی از نور جمالش داردتو مپندار که او از نظرم پنهانست
گر فروشند به صد جان نفسی صحبت اوبجز ای جان عزیزم که نکو ارزانست
گنج اگر می طلبی در دل ما می جویشز آنکه گنجینهٔ او کُنج دل ویرانست
دُردی درد به من ده که خوشی می نوشممن دوا را چه کنم درد دلم درمانست
رند مستی به تو گر روی نماید روزینعمة الله طلب از وی که مرا جانانست