گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۸

همه عالم تن است و او جان استشاه تبریز و میر او جان است
کنج دل شد به گنج او معمورورنه بی گنج کنج ویرانست
عقل کل در جمال حضرت اوهمچو من واله است و حیران است
زلف او مو به مو پریشان شدحال جمعی از آن پریشان است
جام گیتی نمای دیدهٔ منروشن از نور روی جانان است
هرچه بینی به دیدهٔ معنینظری کن که عین این آن است
بزم عشقست و عاشقان سرمستنعمت الله میر مستان است