گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۶

ما را همه شب شب وصال استما را همه روز روز حال است
از دولت عشق پادشاهیمسلطانی عشق بی زوال است
گویا ز خدا خبر نداردهر دل که اسیر جاه و مال است
بگذر ز جان و عیش جان جوکاسباب جهان همه وبال است
تا حسن جمال دوست دیدیمما را ز وجود خود ملال است
با روی تو جام می کشیدندر مذهب عاشقان حلال است
نقصان مطلب ز نعمت اللهچون نیک نظر کنی کمال است