غزل شمارهٔ ۲۱۶
دل ما در هوای الوند استدر سر زلف یار دربند است
خواجه تبریزی است و در قره باعشاه سروان امیر در بند است
یار بلخی ما ز تربت رفتدر کش خواجهٔ سمرقند است
سخن از روم و شام چون گویدآن خجندی که ساکن جَند است
ترک سرمست و هندوی شیرینآن یکی چون گل است و این قند است
گرچه آدم به جسم بود پدرنزد خاتم به روح فرزند است
سید بزم عشق دانی کیستآنکه او بندهٔ خداوند است