گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۵

دوای درد دل ای یار دردستبحمدالله که ما داریم در دست
بیا و دُردی دردش بمادهکه صاف عاشقانش دُرد دردست
دلی کو کشتهٔ عشق است زنده استکسی کو مردهٔ دردست مرده است
بدادم دین و دل دردش خریدمچنین سودی بدین مایه که کرده است
مرا مهری است در خاطر که خورشیدبگرد سایهٔ چترش چه گرد است
اگر دردم نمی دانی نظر کنسرشک سرخ بین و رخ که زرد است
کسی داند شفای درد سیدکه جامی از شراب درد خورده است