غزل شمارهٔ ۲۱۴
هرچه او می دهد همه داده استدادهٔ او مگو که بیداد است
ای خوشا وقت عاشقی که مدامبر در میفروش افتاده است
بزم عشقست و عاشقان سرمستکس چنین بزم خوب ننهادست
غم عشقش خجسته باد که دلبه غم عشق دایما شاد است
عقل در بزم عشق دانی چیستچون چراغی نهاده بر باد است
هرکه او شد غلام سید مابنده مقبلست و آزاد است
چه کنم نعمت همه عالمنعمت الله خدا مرا داده است