گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

انسان کاملست که او کون جامعستتیغ ولایت است که برهان قاطعست
صد جام خورده ایم و طلب می کنیم بازبیچاره آن کسی که به یک جام قانعست
خورشید اگر چه روز منور کند ولیمهریست عشق ما که شب و روز لامعست
مستان بزم ما چه بخوانند سِر عشقروح القدس به ذوق ورا بزم سامعست
گفتم قبای گل بدرم در هوای اواما نوای بلبل بیچاره مانعست
هر جا که دلبری به تو بنماید او جمالنیکش ببین که آینهٔ صنع صانعست
گنجینه ایست ظاهر و گنجی است باطنشسید به جان و دل به چنین گنج طامعست