گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۵

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: است۷ بیت
آن چنان مجلسی که جانم خواستعشق جانان بهای ما آراست
آفتاب جمال رو بنمودما به او ، او به خود چنین پیداست
بحر و موج و حباب و جو آبندما ز ما جو که عین ما با ماست
ما و زاهد به هم کجا سازیمعقل با عشق می نیاید راست
مبتلای بلای بالائیمهر بلائی که هست زان بالاست
عقل بنشست و فتنه را بنشاندعشق برخاست فتنه ها برخاست
نعمت الله نگر که لطف الهصورت و معنیش به هم آراست