گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳

خواجه آمد سرای خود آراسترفت و منزل به دیگری پیراست
بنده بی خواجه ماند سر گرداندر به در می دود که خواجه کجاست
خواجه همچون خیال آمد و شدنیک و بد از نشان او برخواست
معتبر بود اعتبار نماندعبرتی گیرد آنکه او بیناست
بود خواجه حباب بحر محیطگرچه جامش شکست آب به جاست
هر که با ما نشست در دریانزد ما آبروی ما از ماست
این و آن جفت یکدیگر باشندنعمت الله از همه یکتاست