گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱

درد با همدرد اگر گوئی رواستدرد با بی درد خود گفتن خطاست
دردمندانیم و دُردی می خوریمدردمندی همچو ما دیگر کجاست
دُرد دردش نوش کن گر عاشقیزانکه دُرد درد او ما را دواست
در نظر داریم بحر بیکرانآبروی ما همه از عین ماست
عشق در دور است و ما همراه اوسیر ما بی ابتدا و انتهاست
جمله موجودیم از جود وجودهرچه بود و هست نور کبریاست
هیچ شیئی بی نعمت الله هست نیستهرچه هست و بود و باشد از خداست