غزل شمارهٔ ۱۷۹
آبروی ما ز اشک چشم ماستهمچو ما با آبروی خود کجاست
بحر عشق ما کرانش هست نیستغرقه ای داند که با ما آشناست
حال ما گر عاشقی پرسد بگورند مستی فارغ از هر دو سراست
بینوائی گر گدای کوی اوستنزد درویشان گدای پادشاست
غیر عشق او حکایاتست و بسجز هوای او دگر باد صبا است
درد باید درد باید درد درددرد دل می کش که درد دل دواست
نعمت الله دُرد دردش نوش کردآفرین بر وی که او همدرد ماست