گنج

غزل شمارهٔ ۱۷

رفت آن جانان ما از دست مااز دریغا دلبر سر مست ما
او برفت و پای او نگشوده‌ایمتا ابد زلفش بود پا‌بست ما
ما همه جا نیکی او گفته‌ایماو نخواهد آنچنان اشکست ما
چاره‌ای غیر رضا و صبر نیستاین زمان چون تیر رفت از شست ما
در خیال او است جان ما مدامدل روان خواهد به او پیوست ما