گنج

غزل شمارهٔ ۱۶

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان مادُرد دردش نوش کن گر می‌ بری فرمان ما
ما حیات جاودانی یافتیم از عشق اوهمدم زنده ‌دلان شو تا بدانی جان ما
خانه خالی کرده‌ایم و خوش نشسته بر درشغیر او را نیست بارش در سرابستان ما
جان ما آئینه دار حضرت جانان بودعشق او گنجی است در کنج دل ویران ما
غرق دریائیم و خوش خوش دست و پائی می‌ زنیمذوق اگر داری درآ در بحر بی پایان ما
خون دل در جام دیده پیش مردم می‌ نهیمدر خیال آنکه بنشیند دمی بر خوان ما
نعمت دنیی و عقبی آن تو ای نازنینما از آن نعمت‌الله ، نعمت‌الله آن ما