غزل شمارهٔ ۱۶۱
عشق او آب حیات و آن حیات جان ماستاین چنین سرچشمه ای در جان جاویدان ماست
گنج عشق او که در عالم نمی گنجد همهاز دل ما جو که جایش در دل ویران ماست
جان ما با غیر اگر باری حکایت کرده استتا قیامت نادم است انصاف او بر جان ماست
نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیستگر نظر بر آب داری این همه از کان ماست
هر که بینی دست او را بوسه ده از ما بپرسزانکه او از روی معنی صورت جانان ماست
در سماع عاشقان آن ماه چرخی می زندخوش بود دور قمر دریاب کاین دوران ماست
هر که هست از نعمةالله خوش نصیبی یافتهنعمت الله با همه نعمت که دارد آن ماست