غزل شمارهٔ ۱۵۵۴
دل به دریا ده که تا دریا شوینزد ما بنشین که همچون ما شوی
ساغر دُردی درد دل بنوشتا دمی همدرد بودردا شوی
از بلا چون کار ما بالا گرفترو به بالاکش که تا بالا شوی
غیر نور او نبیند چشم توگر به نور روی او بینا شوی
آن یکی در هر یکی بینی عیاندر دو عالم گر دمی یکتا شوی
عشق را جائی معین هست نیستجای او یابی اگر بی جا شوی
نعمت الله جو که از ارشاد اوعارف یکتای بی همتا شوی