غزل شمارهٔ ۱۵۴۰
از جرعهٔ جام لایزالیمستیم و خراب و لاابالی
افتاده خراب در خراباتفارغ ز وساوس خیالی
بگذار حدیث دی و فردامعشوق چو حاصل است حالی
در میکده رو شراب در کشز آن جام مروق زلالی
می سوز چو شمع در غم عشقمی نال که خوش به عشق نالی
بنگر که ز عشق نی بنالیدبا این همه بی زبان دلالی
ماه نظرت چو کامل آیدخواهی قمر است و خواه لالی
من ذره ام و نگار خورشیدخورشید ز ذره نیست خالی
سید مست است و جام بر دستدر مجلس عشق لایزالی