گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اری۷ بیت
در خرابات مجو همچو من میخواریکه به عمری نتوان یافت چنین خماری
کار سودازدگان عاشقی و میخواریستهر کسی در پی کاری و سر بازاری
دل ما بود امینی و امانت عشقشآن امانت به امینی بسپارند آری
عشق او صدره اگرمی کشدم در روزیخونبها می دهمش از لب خود هر باری
کفر او رونق ایمان مسلمانان استبسته ام از سر زلفش به میان زُناری
غم من می خورد آن یار که جانم به فداششادمانم ز غم یار چنین غمخواری
در همه مجلس رندان جهان گردیدمنیست چون سید سرمست دگر سرداری