گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۰۹

یار با ما نمی کنی یاریجورها می کنی به سر باری
به غم ما اگر تو دلشادیبعد از این کار ما و غمخواری
بر سر خاک هر شبی تا روزمنم و آب چشم بیداری
دل به آزار پرده باز آرکه نه اینست شرط دلداری
رحمتی کن دگر میازارمتا کی آزاریم بدین زاری
دل و دین ، چشم و زلف تو بردنداین به عیاری آن به طراری
دل سید که برده ای جانازینهارش نکو نگه داری