گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

یاریست یار یاران یاری چگونه یارییاری که می توان گفت داریم یار غاری
یاری اگر ز یاری باری رسید بر ویما را نبود هرگز از یار خویش باری
نقش خیال رویش بر دیده می نگاریمدر چشم ما نظر کن روشن ببین نگاری
جز عاشقی و رندی کار دگر نداریممستانه در خرابات مائیم و خواندگاری
در عین ما نظر کرد خلوتسرای خود دیدبر جای خویش بنشست بگرفته خوش کناری
می نوش ساغر می می بوس دست ساقیباشد که بگذرانی رندانه روزگاری
جام جهان نمائی بستان ز نعمت اللهتا رو به تو نماید خورشید بی غباری