گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۵۷

عشق تو گنجی و دل ویرانه ایمهر تو شمعی و جان پروانه ای
عقل دوراندیش و ما در عشق تونیست الا بیدلی دیوانه ای
آشنای عشقت آن کس شد که اوهمچو ما گشت از خرد بیگانه ای
کار ما از جام ساغر درگذشتساقیا پر کن بده پیمانه ای
صوفی و صافی و کنج صومعهما و یار و گوشهٔ میخانه ای
غرقهٔ خوناب دل شد چشم مادر نظر داریم از آن دردانه ای
عاشقی را سیدی باید چو منپاکبازی عارفی فرزانه ای