غزل شمارهٔ ۱۴۱۲
خیالش نقش می بندم به دیدهچنین نقش و خیالی خود که دیده
به نور اوست روشن دیدهٔ مننظر فرما که بینی نور دیده
الفبا خواندم و کردم فراموشخطی بر عالم و آدم کشیده
گذشته از وجود و از عدم همنمانده سیئات و هم حمیده
خراباتست و ما مست و خرابیمز مخموران عالم وارهیده
بیا با ما درین دریا و بنشینکه دریائیست نیکو آرمیده
نگر در آفتاب نعمت اللهکه در هر ذره ای روشن بدیده