گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۷۳

ذوق سرمستان ز مخموران مجوحال مستان پیش مخموران مگو
آینه بردار و خود را می نگرتا ببینی جان و جانان روبرو
در ظهور است این دوئی او و مااو به ما پیدا و ما قائم به او
هر که چشمش غیر نور او ندیدهر چه آید در نظر بیند نکو
می یکی و ساغر می صد هزارگاه در خم است گاهی در سبو
آن یکی در هر یکی خوش می نگرتا ببینی جان و جانان روبرو
نعمت الله راز مخموران مپرسمیر رندان را ز سرمستان بجو