گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۹

این چشم تو دایم مدام آب روان دارد به جوبنشین دمی بر چشم ما آن آبروی ما بجو
سرچشمهٔ آبی خوشست در عین ما می‌کن نظرکآب زلالی می‌رود از دیدهٔ ما سو به سو
رو را به آب چشم خود می‌شو که تا یابی صفاگر روی خود شویی چو ما باشی چو ما پر آبرو
موج و حباب و قطره را می‌بین و در دریا نگربا هر یکی یک دم بَرآ وز هر یکی ما را بجو
ما آینه تو آینه آن یک نموده رو به ماگر یک دو بنماید تو را باشد دوئی از ما و تو
از گرمی ما خم میْ در جوش آید باز هیوز آتش دلسوز ما هم جام سوزد هم سبو
این قول مستانه شنو در بزم سید خوش بخوانرندی اگر یابی دمی اسرار مستان بازگو