گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۵

بود ما پیدا شده از بود اولاجرم داریم ما بودی نکو
عقل می گوید مگو اسرار عشقعشق می گوید سخن مستانه گو
تا میانش در کنار آورده ایممو نمی گنجد میان ما و او
دیدهٔ ما هر یکی بیند یکیچشم احول گر یکی بیند به دو
غرق دریائیم و گویا تشنه ایمآب می جوئیم ما در بحر و جو
خوش درین دریای بی پایان در آتا ببینی عین ما را سو به سو
آینه داریم دایم در نظرسید و بنده نشسته روبرو