گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۴

میخانه سرای عاشقان استرندی که چو ماست عاشق آن است
بستان و بنوش شادی ماجامی که به از شراب جان است
از ما نکند کناره معشوقبا عاشق خویش در میان است
این دیده به نور اوست روشنآن نور به عین ما عیان است
گفتم عشقش نشان ندارداین نیز نشان بی نشان است
عالم همه زنده دل به عشق ‌اندروحی است که در بدن روان است
ما را می جو ز نعمت‌اللهکو غرقهٔ بحر بی‌ کران است