غزل شمارهٔ ۱۲۹۶
ما آشنای خویشیم بیگانگی رها کندُردی به ذوق می نوش درد دلت دوا کن
در بحر ما قدم نه با ما دمی برآورآب حیات ما نوش میلی به سوی ما کن
خواهی که پادشاهی یابی چو بندگانشبر درگه کریمان در یوزه چون گدا کن
داری هوا که گردی سردار بر در اودر پای دار سر نه هم ترک دو سرا کن
هر مظهری که بینی جام جهان نمائیستمظهر در او هویداست نظّارهٔ خدا کن
جام شراب می نوش شادی روی رندانمستانه این چنین کار بی روی و بی ریا کن
با سید خرابات رندانه عهد بستیمشکن تو عهد خود را آن عهد را وفا کن