غزل شمارهٔ ۱۲۷۰
مست بودی مست رفتی از جهان مست باشی مست خیزی جاودان
مست خیزد هر که او سرمست رفتور رود مخمور باشد همچنان
هر چه ورزی دان که می ارزی همانقیمتت باشد به قدر این و آن
من نشان از بی نشانی یافتمبی نشان شو تا بیابی این نشان
تا میان او گرفتم در کنارنیست غیری در کنار و در میان
خیز دستی برفشان پائی بکوبسر فدا کن در سماع عارفان
نعمت الله گر همی خواهی بجوهمچو گنجی در دل صاحبدلان