غزل شمارهٔ ۱۲۶۶
نور چشم مردمست از دیدهٔ عالم نهانغیر عین او که بیند نور او در انس و جان
گر شود روشن به نور روی او چشم و دلتنور روی او به عین روی او بینی عیان
در مظاهر مظهری ظاهر شده در چشم مادیده بگشا تا ببینی نور او در عین آن
حرف حرف یرلغ عالم چو می خوانم بذوقدر همه منشور می یابم به نام او نشان
یک سر مو در میان ما نمی گنجد حجابخوش میانی در کنار و خوش کناری در میان
صدهزار آئینه دارد درنظر آن یار منلاجرم هر آینه او را نماید آن چنان
خوانده ام علم بدیع عارفان از لوح دلباز اسرار معانی می کنم با تو بیان
در خرابات فنا جام بقا نوشیده امفارغ خوش فارغم خوش فارغ از هر دو جهان
نعمت الله از رسول الله مانده یادگارکس ندیده سیدی چون سید صاحبقران