گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۴۷

هرچه بینی در میان انجمنعاشق و معشوق را بین همچو من
گر خیال نقش بندی در ضمیریوسفی را می نگر در پیرهن
در دل ما آتش جانسوز عشقروشنش می بین چو شمعی در لکن
کفر زلف اوست عالم سر به سرکفر زلف از روی ایمان بر فکن
عاشق و معشوق عشقی ای عزیزیادگار ما نگه دار این سخن
نور او در دیدهٔ عالم نگرزان که او جانست عالم چون بدن
نور چشم نعمت الله را ببینحق و خلق با همدگر می بین چو من