غزل شمارهٔ ۱۲۴۴
ای نور چشم عاشقان بنشین به چشم خویشتنیعقوب را دلشاد کن ای یوسف گل پیرهن
ای صورت لطف خدا وی پادشاه دو سرالطفی کن از روی کرم پرده ز رویت برفکن
آئینهٔ گیتی نما ، تمثال از تو یافتهتو جان جمله عالمی مجموع عالم چون بدن
بر پردهٔ دیده از آن نقش خیالت می کشمتا غیر نور روی تو چیزی نبیند چشم من
خوش آتشی افروختی عود دل ما سوختیاز بوی دود عود ما گشته معطر انجمن
با نعمت الله همدمم در هر نفس جان پرورمتا چشم مستش دیده ام مستانه می گویم سخن