غزل شمارهٔ ۱۲۳۴
رحمتی کن بر دل و بر جان منبوسه ای ده بر لب جانان من
مو به مو زلفت پریشان کرده ایکفر زلفت می برد ایمان من
عشق تو گنج است و دل ویرانه ایجای آن کنج دل ویرانه من
صاف درمان گر نباشد فارغیمدُرد درد دل بود درمان من
پیش تو جان را مجال هست نیستجان چه باشد تا بگویم جان من
در خرابات مغان رندان تماممی خورند و می برند فرمان من
مجلس عشق است و ساقی در نظرنعمت الله میر سرمستان من