غزل شمارهٔ ۱۱۸۸
باز ساز عشق را بنواختیمکشتی دل در محیط انداختیم
عاشقانه خلوت خالی دلبا خدای خویشتن پرداختیم
ما چو دریائیم و خلق امواج مالاجرم ما با همه در ساختیم
تیغ مستی بر سر هستی زدیمذوالفقار نیستی تا آختیم
اسب همت را از این میدان خاکبر فراز هفت گردون تاختیم
عارف هر دو جهان گشتیم لیکجز خدا و الله دگر نشناختیم
نعمت الله را نمودیم آشکارعالمی را از کرم بنواختیم