گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۸۶

منم مجنون منم لیلی نمی گوئی چه می گویممگر گم کرده ام خود را که خود را باز می جویم
اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانموگر نه ذوق می دارم چرا میخانه می پویم
اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویمچنان مستم که ازمستی نمی دانم چه می گویم
خیال غیر گر بینم که نقشی درنظر داردبه آب دیدهٔ ساغر خیالش را فرو شویم
خراباتست وماسرمست وساقی جام می بر دستبده ما را مگو زاهد که من ساقی نیکویم
امیر می فروشانم که رندانم غلامانندمگر سلطان نشانم من که شاهانند انجویم
می و جامی اگر جوئی که باشی همدمش یکدمبیا و نعمت الله جو در این دوران که من اویم