غزل شمارهٔ ۱۱۷۱
جان فدای عشق جانان کردهایماین عنایت بین که با جان کردهایم
تا نبیند چشم نامحرم رُخشروی او از غیر پنهان کردهایم
طعنها بر حال مخموران زدیمآفرین بر جان مستان کردهایم
دُردی دردش فراوان خوردهایمدرد دل را نیک درمان کردهایم
گنج او در کنج ویران یافتیملاجرم گنجینه ویران کردهایم
عقل هندو دردسر میداد و ماخانهاش ترکانه تالان کردهایم
تا مگر آن زلف او آید به دستمجمع جمعی پریشان کردهایم
مذهب رندان طریق عاشقی استاختیار راه رندان کردهایم
نعمت الله را به سید خواندهایمنسبت او را به جانان کردهایم