گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۴۶

ما زنگ ز آینه زدودیمدر آینه روی خود نمودیم
رندانه در شرابخانهبر جملهٔ عاشقان گشودیم
مستانه به یک کرشمهٔ دلاز دست جهانیان ربودیم
بی ذوق نبوده ایم یک دمبودیم به ذوق تا که بودیم
ذوقی دگر است گفتهٔ ماتا بر لب یار لب گشودیم
جانان به زبان ما سخن گفتما نیز به گوش او شنودیم
مستیم و خراب و لاابالیایمن ز غم زیان و سودیم
زنده به حیات عشق اوئیمموجود ز جود آن وجودیم
سرمست خوشی چو نعمت اللهدیگر نبود بس آزمودیم