گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۷۴

رفتم به در خانه میخانه نشستمآن توبهٔ سنگین به یکی جرعه شکستم
گر عاقل مخمور مرا خواند به مجنونمنعش مکن ای عاشق سرمست که هستم
در هر دو جهان غیر یکی را چو ندیدمشک نیست که هم غیر یکی را نپرستم
سرمست شرابم نه که امروز چنینماز روز ازل تا به ابد عاشق و مستم
در خواب گرفتم سر دستی که چه گویمخوش نقش خیالیست که افتاد به دستم
گفتند که در کوی خرابات حضوریستبرخاستم و رفتم و آنجا بنشستم
سید کرمی کرد و مرا خواند به بندهمن هم کمر خدمت او چست ببستم