غزل شمارهٔ ۱۰۷۳
به حمدالله که من امروز از بند بلا جستمبه دام عشق افتادم ز دست عقل وارستم
چنان حیران ساقیم که جام از می نمیدانمچنان مستم که از مستی نمی دانم که من مستم
چو گشتم از فنا فانی چه می جوئی بقای منچو من مستغرق اویم چه دانم نیست از هستم
اگر چه ذره ای بودم رسیدم تا به خورشیدیاگرچه قطره ای بودم ولی با بحر پیوستم
مگر من شیشهٔ تقوی زدم بر سنگ قلاشیکه شد مشهور در عالم که توبه باز بشکستم
خراباتست و من سرمست و ساقی جام می بر دستبه جز ساقی سرمستان که می گیرد دگر دستم
ندیم بزم آن شاهم حریف نعمت اللهمکناری کردم از عالم میان در خدمتش بستم