گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۴۳

عشق او هر ساعتی بنوازدمهر نفس سازی دگر می سازدم
گوئیا من چنگم اندر چنگ اوگه زند گاهی خوشی بنوازدم
تا ز ما شوری در اندازد به ماچون نمک در آب خوش بگذاردم
چون جمال حسن عشق آمد پدیدصورت و معنی به هم بطرازدم
روز و شب در عرصهٔ میدان دلتوسن عشقش روان می تازدم
کار دل بالاتر از بالا شودگرد می با کار دل پردازدم
جان سید شد قبول عشق اومقبلانه جان از آن میبازدم