غزل شمارهٔ ۱۰۴
ساقئی دیدیم مستانه به خوابجام می بخشید ما را بی حساب
چون شدم بیدار من بودم نه اوآنکه در خوابش بدیدم بی حجاب
بسته ام نقش خیالش در نظرآفتابی رو نموده مه نقاب
در خیال خواب باشد روز و شبهر که بیند این چینین خوابی به خواب
غیر ما در بحر ما از ما مجوگفتمت والله اعلم بالصواب
عین ما ، می بین به عین ما چو مابر کف ما خوش حبابی پر ز آب
در خرابات مغان موجود نیستهمچو سید عاشقی مست و خراب