غزل شمارهٔ ۱۰۳۱
مدتی شد که به جان در پی جانان خودمدرد دل می طلبم طالب درمان خودم
مجمع اهل دلان زلف پریشان من استمن سودازده هم بی سر و سامان خودم
در نظر آینه می آرم و خود می نگرمناظر لطف خداوندم و حیران خودم
من اگر عاقلم و عاشق و مخمورم و مستغیر را کار به من نیست که من ز آن خودم
به خرابات کنم دعوت رندان شب و روزرهبر کاملم و مرشد یاران خودم
ساکن کوی خراباتم و سرمست مدامهمدم جامم و ساقی حریفان خودم
میر مستانم و فرماندهٔ بزم عشقمسید خویشتن و بندهٔ فرمان خودم