غزل شمارهٔ ۱۰۲۸
تا بود عشق تو بود من عاشق تو بودممن عاشق قدیمم کی بود تا نبودم
گم گشته بودم از خود در گوشهٔ خراباتعشقت دلیلم آمد راهی به خود نمودم
از عشق چشم مستت جام شراب خوردمدستار عقل سرکش عشقت ز سر ربودم
کردم ز اشک ساغر این خرقه شست و شوئیگر زاهدی و تقوی کاری نمی گشودم
در دیده های خوبان حسن رخ تو دیدموز گفتهٔ لطیفان آواز تو شنودم
از دیر و کعبه ما را کاری نمی گشایداین هر دو آزموده بسیار آزمودم
سید به جز خیالت نقشی دگر ندیدهتا رنگ زنگ هستی از آئینه زدودم