غزل شمارهٔ ۱۰۱۳
در خرابات مغان مست و خراب افتادهایمتوبه بشکستیم و دیگر در شراب افتادهایم
در خیال آن که بنماید خیال او به خوابنقش بستیم آن خیال و خوش به خواب افتادهایم
در به دست زلف او دادیم و در پا میکشدلاجرم چون زلف او در پیچ و تاب افتادهایم
آب چشم ما به هر سو رو نهاده میرودما چنین تشنه ولی در غرق آب افتادهایم
آفتاب لطف او بنواخت ما را از کرمروشن است احوال ما بر آفتاب آفتادهایم
سید رندیم و با ساقی حریفی میکنیمبر در میخانه مست و بیحجاب افتادهایم
بر سر کوی محبت ما و چون ما صد هزارجان به جانان دادهایم و بیحساب افتادهایم