گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدندست دل در دامن آل عبا باید زدن
نقش حُب خاندان بر لوح جان باید نگاشتمُهر مِهر حیدری بر دل چو ما باید زدن
دم مزن با هر که او بیگانه باشد از علیگر نفس خواهی زدن با آشنا باید زدن
روبروی دوستان مرتضی باید نهادمدعی را تیغ غیرت بر قفا باید زدن
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقاراین نفس را از سر صدق و صفا باید زدن
در دو عالم چارده معصوم را باید گزیدپنج نوبت بر در دولت سرا باید زدن
پیشوائی بایدت جستن ز اولاد رسولپس قدم مردانه در راه خدا باید زدن
گر بلائی آید از عشق شهید کربلاعاشقانه آن بلا را مرحبا باید زدن
هر درختی کو ندارد میوهٔ حب علیاصل و فرعش چون قلم سر تا به پا باید زدن
دوستان خاندان را دوست باید داشت دوستبعد از آن دم از وفای مصطفی باید زدن
سرخی روی موالی سکه نام علی استبر رخ دنیا و دین چون پادشا باید زدن
بی ولای آن ولی لاف از ولایت می زنیلاف را باید که دانی از کجا باید زدن
ما لوائی از ولای آن ولی افراشتیمطبل در زیر گلیم آخر چرا باید زدن
بر در شهر ولایت خانه ای باید گزیدخیمه در دارالسلام اولیا باید زدن
از زبان نعمت الله منقبت باید شنیدبر کف نعلین سید بوسه ها باید زدن