گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

در راه خدا بسی دویدیمتا باز به خدمتش رسیدیم
در هر برجی چو شاهبازیپرواز کنان روان پریدیم
رفتیم به سوی می فروشانجام می از این و آن چشیدیم
در گلشن عشق طواف کردیمچون سرو به هر چمن چمیدیم
از کثرت خلق باز رستیموز نقش خیال در رهیدیم
جانان به لسان ما سخن گفتما نیز به سمع او شنیدیم
در آینهٔ وجود اعیانجز نور جمال او ندیدیم
از هشت بهشت و نه فلک هم بگذشته به عشق او رسیدیم
چون جذبهٔ او رسید ما نیزخطی به خودی خود کشیدیم
از هستی خود چو نیست گشتیمفارغ چو یزید و بایزیدیم
مستیم و مدام همدم جامدر ذوق همیشه بر مزیدیم
از تربیت جمیع اشیاءخود را به کمال پروریدیم
آن اسم که عین آن مسماستدانیم چو آن به جان گزیدیم
معشوق خودیم و عاشق خودهم سید خویش و هم عبیدیم