شمارهٔ ۱
یری محنتی ثم یخفض البصرافدته نفسی تراه قد سفرا
داند کز وی به من همی چه رسددیگر باره ز عشق بی خبرا
اما یری و جنتی من عصرهو سایلا کالجمان مبتدرا
چو سد یأجوج بایدی دل منکه باشدی غمزگانْش را سپرا
فضلّ حلمی و خانتی جلدیو من یطیق القضاء و القدرا
و گر بدانستمی که دل بشودنکردمی بر ره بلا گذرا