گنج

شمارهٔ ۹۰

گر به عمری ز من دلشده‌ات یاد آیدجان محنت زده از بند غم آزاد آید
دی صبا بوی تو آورد و به جان زد آتشترسم این شعله زیادت شود ار باد آید
روزها رفت و دلت بر من غمدیده نسوختگرچه از ناله من سنگ بفریاد آید
جان من، جانب احباب فراموش مکنزود باشد که سخنهای منت یاد آید
دل نه منزلگه سلطان خیال است، که اومیهمانیست که در کشور آباد آید
بلبل دلشده گر ناله کند، عیب مکندر دیاری که نسیم گل و شمشاد آید
هیچ شک نیست که از پای درآید شاهیچشم خونریز تو گر بر سر بیداد آید