گنج

شمارهٔ ۸۹

بی‌لبت هردم ز چشم درفشان خون می‌رودپاره‌های دل ز راه دیده بیرون می‌رود
یک شب ای شمع بتان، در کنج تاریک من آیتا ببینی حال تنها ماندگان چون می‌رود
خون که از زخمی رود، داغش نهی باز ایستددل که صد جا داغ کردم، همچنان خون می‌رود
باغبان از گفتگوی غنچه گو لب بسته داربلبلان را چون سخن زان لعل میگون می‌رود
گفته‌ای: فریاد شاهی کم نگشت از کوی ماآری آری، دل به کار عشق اکنون می‌رود