شمارهٔ ۹۱
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آیدعالمی را هوس رفته ز سر باز آید
گفتمش: عاقبت از مهر تو باز آرم دلزیر لب خنده زنان گفت: اگر باز آید
گل بدینگونه که از شرم تو بگریخت ز باغشوخ چشمی بود ار سال دگر باز آید
آخر ای جان که هوس میکندت آن سر کوباش تا از دل آواره خبر باز آید
یار بگذشت و مرا دیده چو نرگس بر راهبامیدی که از این راهگذر باز آید
گر از این سوی وزد باد عنایت ناگاهکشتی بخت ز گرداب خطر باز آید
شاهی، ار باز قدم رنجه کند بخت بلندناگهان شاهد مقصود ز در باز آید