شمارهٔ ۷
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا راخم زلفت به قلاب محبت میکشد ما را
اگر درپایت افکندم سری، عیبم مکن، کآنجاچنان بودم که از مستی ز سر نشناختم پا را
تو در دل میرسی مهمان چه جای صبر و عقل و جانزمانی باش، کز نامحرمان خالی کنم جا را
غم ناآمده خوردن به نقدم رنجه میداردهمان بهتر که با فردا گذارم کار فردا را
ز مژگانش دل زاهد کجا یابد اثر، شاهیبلی، خود کارگر ناید سنان خار بر خارا